تبليغاتX
بيا عاشق بمونيم


بيا عاشق بمونيم

از سوز محبت چه خبر اهل هوس را*اين آتش عشق است نسوزد همه كس را

نمی دونی همه کس منی
تو نفس منی برگرد کنارم
بیا و حرف دلتو بزن
اما نگو به من دوست ندارم

نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 9:10 توسط مريم| |

آدمهای ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند.

 

همان ها که همیشه هستند،

برای همه هستند.

آدمهای ساده را

باید مثل یک تابلوی نقاشی

ساعتها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاه است.

بسکه هر کسی از راه می رسد

یا ازشان سوء استفاده می کند

یا زمینشان میزند

یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

 

آدم های ساده را دوست دارم.

.بوی ناب "آدم" می دهند


نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 12:15 توسط مريم| |

چيزيم نيست، خرد و خميرم
فقط همين

كم مانده است بي تو بميرم
فقط همين

از هر چه هست و نيست گذشتم
ولي هنوز

در عمق چشم هاي تو گيرم
فقط همين

نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 13:41 توسط مريم| |

گاه کوچکم ميبينی و گاه بزرگ...نه کوچکم و نه بزرگ .

خودت هستی که دور می شوی و نزديک

نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت 9:40 توسط امیر| |

اميرم خيلي دوست دارم

تولدت مبارك عزيزدلم

يادت نره 100 سال بهم بدهكاري

اگه بدهيت رو صاف نكني اون دنيا يقه تو ميگيرم

گفتم كه گفته باشم

 

تا حالا يه همچين تبريك تولدي شنيده بودين ؟؟!!

 

نوشته شده در یکشنبه 1 اسفند1389ساعت 7:45 توسط مريم| |

 

"سکوت را بهانه کن که عشق خواندنی شود"

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 دی1389ساعت 14:18 توسط مريم| |

چقدر زود ميگذره

انگار وقتي وبلاگ داشته باشي گذر زمان رو بيشتر احساس ميكني

انگار همين ديروز بود

امشبم شب يلداست

ما هم باز هستيم

يعني هنوز هستيم

اين يلدا با يلداهاي گذشته خيلي فرق ميكنه

شايدم فرقش خيلي كمتر از اون چيزي باشه كه من فكر ميكنم

به هر حال امشبم شب يلداست

و ما باز هم هستيم

يعني هنوز هستيم . . .

يلداتون مبارك

 

نوشته شده در سه شنبه 30 آذر1389ساعت 12:36 توسط مريم| |

امير اين شعرو  يادت مياد؟

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم


گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم


هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم


گر چنانست که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم


من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم


گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم


نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم


من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم


درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم


سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

نوشته شده در دوشنبه 29 آذر1389ساعت 10:45 توسط مريم| |

نه با اندوه باید ماند.. نه غم را باید از خود راند

نوشته شده در یکشنبه 9 آبان1389ساعت 16:42 توسط مريم| |

نوشته شده در دوشنبه 26 مهر1389ساعت 9:16 توسط مريم| |

به تو كه فكر ميكنم دلم آروم ميشه

وقتي بهم زنگ ميزني انگار كه قند تو دلم آب ميشه

اينقدر پشت گوشي قربون صدقه ت ميرم كه آخرش با اون لحن خوشمزه ت ميگي : منو ميگــــــي؟!

با تو كه قدم ميزنم احساس غرور بهم دست ميده

جوري بازوتو ميگيرم كه انگار يه بچه دست مادرشو

حتي فكر كردن به تو هم باعث آرامشم ميشه

غم؟ غم چيه؟ وقتي كنار توام هيچ چيز ديگه اي دور و برم نيست

جز تو . . . و تو هم كه پر از شادي . . .

پر از امنيت . . .

پر از اميد . . .

پر از محبت . . .

پر از غروري شيرين . . .

.

.

.چي بگم از با تو بودن؟

واي كه چقدر كنار تو بودن خوبه . . .

 

نوشته شده در یکشنبه 25 مهر1389ساعت 10:16 توسط مريم| |

بارخدایا...
از عشق امروزمان برای فرداهامان چیزی باقی بگذار
برای روزی که فراموش می کنیم عاشق بوده ایم ، چیزی کنار بگذار

 

اندازه یک مشت ...
یک لبخند ...
یک خاطره ...
یک نگاه ...

تا دوباره بشکفد ...
تا دوباره ببارد ...
و سیراب گرداند همۀ قلب و روح و جانمان را ...

نوشته شده در یکشنبه 4 مهر1389ساعت 8:55 توسط مريم| |

اه

چرا اينجوري شدي تو

چرا اينقدر تلخ شدي

چرا اينقدر تلخ مي نويسي

چرا اصلا اينقدر كم مي نويسي

همه آدماي تلخ رو از خودت دور كردي كه نكنه خودت تلخ بشي

.

.

.

تلخ نباش مريم . . .

نوشته شده در چهارشنبه 17 شهریور1389ساعت 8:25 توسط مريم| |

خدایا؛

به داده و نداده و گرفته ات شکر

که داده ات رحمت است

نداده ات حکمت

و گرفته ات آزمایش

نوشته شده در شنبه 13 شهریور1389ساعت 14:25 توسط مريم| |

 

  زندگي ميكنم

  و اين زندگي اجباري ست

 

 

  زندگي ميكنم

  نه آنطور كه بايد

  نه آنطور كه ميخواهم

  نه آنطور كه او برايم خواسته است

 

 

  زندگي ميكنم

  زندگيم ميگذرد

  همانطور كه همه گذشته ها گذشته است

 

 

  ميگويند آدمي به اميد زنده است

  و اميد من به گذشتن زندگي ست . . .

نوشته شده در چهارشنبه 13 مرداد1389ساعت 11:21 توسط مريم| |

چشم دوخته بودم به انتهاي جاده

                              به انتهاي جاده ي بي انتها

مات و مبهوت . . .

 

                       گم شده بودم در ظلمات مطلق شب . . .

 

و آن هنگام كه سپيده زد

                                      تو پيدا شدي . . .

نوشته شده در دوشنبه 11 مرداد1389ساعت 16:53 توسط مريم| |

بسياري از آرزوهايم را به گور خواهم برد

                                                             آرزوهايي بس كوچك . . .  

 

نوشته شده در شنبه 26 تیر1389ساعت 16:45 توسط مريم| |

 دوباره دوستت دارم

ولي اين بار جور ديگري

اين بار بهتر از هر بار

 

دوباره دستانم ترا مي جويد

ولي اين بار صادقانه تر

 

دوباره چشمانم ترا مي خواند

ولي اين بار عاشقانه تر

 

اين بار چيز ديگري تقديمت مي كنم

 

همه‌ "تـر" هاي عالم را . . .

نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت 14:30 توسط مريم| |

         سهم . . .

         سهم من

         سهم تو

         سهم من از تو . . .

         سهم من از زندگي

 

                                 سهم من از عشق . . .

                                                         حسرت . . .

نوشته شده در دوشنبه 24 خرداد1389ساعت 8:27 توسط مريم| |

 حس نميكنم . . .

با تو بودن را

و نيز بي تو بودن را . . .

بي توام؛ در حسرت با تو بودن

با توام؛ دلواپس بي تو بودن

چه فرقي ست در "با تو" و "بي تو" بودن؟

تو بگو . . .

 

نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 9:6 توسط مريم| |

Design By : Night Melody